‫دل نوشته | دفتر شعر‬

کفر عاشقی

 کفر عاشقی  

 امروز تمام ذهنم را بر روی وجدانم خالی کردم

  لایه به لایه ی آن را مرور کردم

  نبودن هایی بود عظیم از گذشته تا اکنون

  حجم خالی تمام نبودنت

  سنگینیی داشت که تا به امروز بر دوش احساسم می کشیدمش

  …..

  روزی آمدنت را ,به اندازه ی تمام آیه های مقدس

  باور داشتم ….

  تو

  هیچ گاه نیامدی

  و روزهایی که گذشت

  و یادی که خاطری را خوش نکرد

  صدایی که شعری نخواند

  نگاهی که دلی را نلرزاند

  شانه ای که تکیه گاهی نشد

  تو نیامدی

  و نیامدنت

  تقدس تمام باورهایم را به شک آلوده کرد

  ومن در تردید انتظاری استجابت نشده

  به عشق کـــــــــــــــــا فــــــــــــــر شدم

شیدا شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲ ۱۶:۲۲

عشق سترون

 عشق سترون

 تخم لق دوست داشتن

را که در دلت میکاری

تمام فصل ها

به امید جوانه زدنش

رشد کردنش

میوه دادنش

به انتظار نشسته ای

غافل ازینکه ,این روز ها

عاشقی ها عقیم مانده اند

……

شیدا جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲ ۰:۱۵

خود کشی

 خود کشی

 رفتن اما شهامت می خواهد

…دست کشیدن از تمام باور هایی که زمانی مقدساتت بودند

برای اینکه دوباره متولد شوی

…باید بتوانی یکبار برای همیشه خودت را بکشی
.

شیدا سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۲ ۱۳:۱۸

انتطار

 انتطار

زمین دهانش را به اندازه تمام انسان های شرم زده از عشق باز کرد

و من همچنان به چشمان آسمان خیره گشته ام  

تا تو بیایی…

شیدا یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۲ ۱۲:۳۳

کما

 

 کما

از دنیا که خسته شدم

شکوه هایم زیاد شد

و

امید هایم بی اعتبار

خود را رها کردم

در خلسه ای از نیستی

فارغ از این هستی بیمار

تا سرزمین مرگ..

اینجا تنها منم

پر از تنهایی دهشت باری که تمام عمر در جستجویش بودم

بی هیچ همهمه ای

بی هیچ دیواری برای مرز بودن

و

بی هیچ حتی تنفسی برای زنده ماندن

اکنون من اینجایم

بدون عشق بدون نفرت

بدون خوبی بدون بدی

بدون حرف بدون شنیدن

اینجا آرام آرام در خودم ته نشین میشوم

شناور بین بودن و نبودن

جدالی سخت آغاز شده است

بین نفس ها … و تپش های قلبم

و

چه مایوسانه قلبم همچنان که به چشمان دخترم خیره گشته

آهنگ زندگی را می نوازد

اما

حرارت زهر آلود تنفس ها

با نفرتی از هستی دون پرور

مرا به سرزمین ابدی ام فرا میخواند
من اینجا بین رفتن و باز گشتن مانده ام

.

.

.

برایم دعا کنید

.

شیدا شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱ ۱۱:۲۰

هذیان گویی

هذیان گویی

آرامم…

 

اما وقتی این تفکرات باکره گی ذهنم را می گیرد

احساس می کنم حرمت این حرم نجس شده

هر چند ذهنم ارضا شده باشد

.

.

.

پر از ابهام است

جائیکه دستت را دراز کنی

به دیوار های اطرافش میرسی

اما

آدمهایش به مفیاس سال نوری از هم فاصله دارند

 

 

امشب هذیانهایم را بالا آورده ام

.

.

.

 

یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱    شیدا

واقعیت و خیال

واقعیت و خیال

بین واقعیت و رویا سرگردان بودن

آدم را به مرز جنون می کشاند

آرام آرام

به لطافت بهار می آید

تاج شکوفه بر سرت می گذارد

تا

باور کنی خواب های رویاییت در حال تعبیرند

بوی بهار نارنج و عطر شب بو ها مستت می کند

چه حال خوشی داری وقتی تمام غم هایت

چون پریشان شدن گیسوانت با باد بهاری باشد

تا آن زمان

که مستی خیال از سرت پرید

و واقعیت سردی زمستانی

از ابتدا تا انتهای بودن این زندگی

در تو رسوخ می کند

و

تو دیگر با هیچ بهاری گرم نمی شوی

 

سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱  شیدا

یک فنجان قهوه, یک آسمان دلتنگی

 یک فنجان قهوه, یک آسمان دلتنگی

کافه همیشگی

….

میز,روزنامه ,شاخه گل ,بسته سیگار

و

فنجانی قهوه

آنهم از نوع تلخش

با صندلی روبرویم

که همیشه

جایش خالیست

…..

کافه چی

دو حبه قند

لطفا

تنهاییم به قدر کافی تلخ مانده

و

این فنجان قهوه

طعم دلتنگی می دهد….

 دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱  شیدا

کلافگی

کلافگی

این روزها بیداد می کند

.

.

.

هر طرف این روز را که می گیری

به شب می رسی

 

سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱ شیدا

سلام دنیا!

به نام خدا

به سرویس وبلاگدهی نت سایت خوش آمدید.

این نخستین نوشته‌‌ی وبلاگ شماست و به این وسیله پیوستن شما به خانواده نت سایت را خیر مقدم عرض می کنیم. شما می‌توانید آن‌را ویرایش یا پاک کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!

لطفاً قبل از استفاده از امکانات نت سایت توافقنامه سایت را بدقت مطالعه فرمائید.. …

مدیریت گروه نت سایت

بالای صفحه